شتت در سکوت بود و به امید قطره آبی در انتظاری درد ناک نشسته بود
بادی نچندان تند بر پستی و بلندی زمین می خزید و شنهای داغ و سوزنده را به بازیچه
گرفته و از گوشه ای به گوسه دیگر می برد تا از انها تپ ای ساخته و از فراز آن خود را به تپه ای دیگر
رساند.خارهای خاکستری سوخته از آفتاب سوزنده غریب و بی کس چون دست ارواحی از قعر سکوت و تاریکی
بر اسمان لایتناهی بلند می گردد